تبليغاتX


►باران◄

دوشنبه سی و یکم خرداد 1389

خدا حتما خبر دارد

مرا مگذار بي چشمت كه مي ميرم، نمي مانم
قلم امشب به ياد تو به روي صفحه مي رانم

من از روزي كه دل دادم از آن دلبستگي هايم
من از ديوانگي هايم برايت قصه مي خوانم

دلم خوش با نگاه تو تنم شبها دچار تو
به گرماي تنت آخر بگير و خوش بسوزانم

ضريح چشم تو شايد نباشد جاي دل بستن
دخيل خويش مي بندم به اميد تو مي مانم

حريف عشق سنگينت نشد ايمان سست من
شدي معبد شدي مسجد شدي تورات و قرانم

رها هرگز مكن دستم،ببين گم مي شوم بي تو
دلم چون كودكي خندان،ز بي مهري نگريانم

از اين ديوانه حالي ها خدا حتما خبر دارد
منم ديوانه عاشق ز رسوايي نترسانم

مادر باران


11:58 | مجید آباد |

سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389

دکتر شریعتی از چه کسی متنفر بود؟

دکتر شريعتي در قسمتي از خاطرات خود مي‌نويسد: کلاس پنجم بودم که در کلاس ما فردي بود که من از او متنفر بودم به سه دليل اول آنکه کچل بود دوم آنکه سيگار مي کشيد و از همه بدتر آنکه در آن سن و سال زن داشت.
سالها بعد به طور اتفاقي او را در خيابان ديدم در حالي که کچل بودم ،سيگار مي کشيدم و زن داشتم...


10:33 | مجید آباد |

شنبه هجدهم اردیبهشت 1389

غزل

انگار با من از همه کس آشناتری 
از هر صدای خوب برایم صداتری

ایینه ای به پاکی سر چشمه ی یقین
با اینکه روبروی منی و مکدری

تو عطر هر سپیده و نجوای هر نسیم
تو انتهای هر ره و آن سوی هر دری

لالای پر نوازش باران نم نمی
خاک مرا به خواب گل یاس(سرخ) می بری

انگار با من از همه کس ‌آشناتری
 از هر صدا خوب برایم صداتری

 درهای ناگشوده ی معنای هر غروب
مفهوم سر به مهر طلوع مکرری

هم روح لحظه های شکوفایی و طلوع
هم روح لحظه های گل یاس پرپری

 از تو اگر که بگذرم ، از خود گذشته ام 
 هرگز گمان نمی برم از من ،‌ تو بگذری

انگار با من از همه کس آشناتری
 از هر صدای خوب برایم صداتری

 من غرقه ی تمامی غرقاب های مرگ
 تو لحظه ی عزیز رسیدن به بندری

 من چیره می شوم به هراس غریب مرگ 
 از تو مراست وعده ی میلاد دیگری

 از تو اگر که بگذرم از خود گذشته ام 
 هرگز گمان نمی برم از من تو بگذری

 انگار با من از همه کس آشناتری
از هر صدای خوب برایم صداتری

اردلان سرافراز


20:13 | مجید آباد |

سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389

چه وقت ميتوان ازدواج پايدار کرد؟

دانايي را پرسيدند: چه وقت براي ازدواج پايدار مناسب است؟
دانا گفت: زماني که شخص توانا شود!
پرسيدند: توانا از لحاظ مالي؟ جواب داد: ني!
گفتند: توانا از لحاظ جسمي؟ گفت: ني!
پرسيدند: توانا از لحاظ فکري؟ ...جواب داد: ني!
پرسيدند: خود بگو که ما را در اين امر ديگر چيزي نيست!
دانا گفت: زماني يک شخص مي تواند ازدواج پايدار نمايد که اگر تا ديروز ناني را به تنهايي مي خورد امروز بتواند آن را با ديگري نصف نمايد بدون آنکه اندکي از اين مسئله ناراحت گردد!


11:52 | مجید آباد |

چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389

چند گویم من از جدایی ها

هان چه حاصل از آشنایی ها
گر پس از آن بود جدایی ها
من با تو چه مهربانی ها
تو و بامن چه بیوفایی ها
من و از عشق راز پوشیدن
تو و با عشوه خودنمایی ها
در دل سرد سنگ تو نگرفت
آتش این سخنسرایی ها
چشم شوخ تو طرفه تفسری ست
کارا به بی حیایی ها
مهر روی تو جلوه کرد و دمید
در شب تیره روشنایی ها
گفته بودم که دل به کس ندهم
تو ربودی به دلربایی ها
چون در ایینه روی خود نگری
می شوی گرم خودستایی ها
موی ما هر دو شد سپید وهنوز
تویی و عاشق آزمایی ها
 شور عشقت شراب شیرین بود
ای خوشا شور آشنایی ها

حمید مصدق


20:41 | مجید آباد |

پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389

با موقعيتها چانه نزن

در روم باستان، عده اي غيبگو با عنوان سيبيل ها جمع شدند و آينده امپراتوري روم را در نه كتاب نوشتند.سپس كتابها را به تيبريوي عرضه كردند . امپراطور رومي پرسيد : بهايشان چقدر است؟
سيبيل ها گفتند: يكصد سكه طلا
تيبريوس آنها را با خشم از خود راند سيبيل ها سه جلد از كتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند:قيمت همان صد سكه است . تيبريوس خنديد و گفت:چرا بايد براي چيزي كه شش تا و نه تايش يك قيمت دارد بهايي بپردازم؟
سيبيل ها سه جلد ديگر را نيز سوزاندند و با سه كتاب باقي مانده برگشتند و گفتند:قيمت هنوز همان صد سكه است .
تيبريوس با كنجكاوي تسليم شد و تصميم گرفت كه صد سكه را بپردازد . اما اكنون او مي توانست فقط قسمتي از آينده امپراطوريش را بخواند .
مرشد مي گويد: قسمت مهمي از درس زندگي اين است كه با موقعيتها چانه نزنيم .
پائولوكوئيلو


10:0 | مجید آباد |

دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388

خدا چه مي خورد؟

حکايت است که پادشاهي از وزيرخدا پرستش پرسيد: بگو خداوندي که تو مي پرستي چه مي خورد، چه مي پوشد ، و چه کار مي کند و اگر تا فردا جوابم نگويي عزل مي گردي.
 وزير سر در گريبان به خانه رفت . 
وي را غلامي بود که وقتي او را در اين حال ديد پرسيد که او را چه شده؟ و او حکايت بازگو کرد.
 غلام خنديد و گفت : اي وزير عزيز اين سوال که جوابي آسان دارد. 
وزيز با تعجب گفت : يعني تو آن ميداني؟ پس برايم بازگو ؛ اول آنکه خدا چه ميخورد؟
 - غم بندگانش را، که ميفرمايد من شما را براي بهشت و قرب خود آفريدم. چرا دوزخ را برميگزينيد؟
 -  آفرين غلام دانا. 
 - خدا چه ميپوشد؟
 - رازها و گناه هاي بندگانش را
 - مرحبا اي غلام
 وزير که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کردولي باز در سوال سوم درماند، رخصتي گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومين را پرسيد.
 غلام گفت : براي سومين پاسخ بايد کاري کني. 
- چه کاري ؟
- رداي وزارت را بر من بپوشاني، و رداي مرا بپوشي و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به درگاه شاه ببري تا پاسخ را باز گويم.وزير که چاره اي ديگر نديد قبول کرد وبا آن حال به دربار حاضر شدند.پادشاه با تعجب از اين حال پرسيد اي وزير اي چه حاليست تو را؟
 و غلام آنگاه پاسخ داد که اين همان کار خداست اي شاه که وزيري را در خلعت غلام و غلامي را در خلعت وزيري حاضر نمايد.
 پادشاه از درايت غلام خوشنود شد و بسيار پاداشش داد و او را وزير دست راست خود کرد.

10:4 | مجید آباد |

چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388

درها و رهگذرها

هم رهم ، هم قصه ام هر سرزمینی دوزخیست
تیره و دم کرده چون آغوش خورشید سیاه
 در رگ هر کوچه ای ماسیده خون عابری
بر سر هر چارسو خشکیده فانوس نگاه
 هم رهم پایان هر ره باز راه دیگریست
روی پیشانی هر ره سرنوشتی خفته است
 جای پای رهرویی بر خاک جستم رهرویی
سرنوشتی را ز چشم رهروی بنهفته است
هم رهم پایان ره باز آغاز رهیست
تا نمیرد لحظه ای کی لحظه ی گردد پدید ؟
 مرگ پایان کی پذیرد ، مرگ شعر زندگیست
تانمیرد ظلمت شب کی دمد صبح سپید ؟
هم رهم بیهوده می گردی به دنبال بهشت
آرزوی مرده ای در سینه ات پر می زند
گر به کوه قاف هم پارا نهی بینی دریغ
 بال از اندوه خود سیمرغ بر سر می زند
 بس عبث می گردی ای هم درد ، درمان نیست ، نیست
 آسمان آبیست ، آبی هر دیاری پا کشی
 بس عبث می پویی ای رهرو که ره گم کرده ای
گر تن خود از زمین بر آسمان بالا کشی
هم رهم باز ای و ره از عابری گم راه پرس
 تا بدانی سرزمین آرزوهایت کجاست
زود بازآ دیگری ترسم که ویرانش کند
 سرزمین تو دل دیوانه ی رسوای ماست

نصرت رحمانی


21:1 | مجید آباد |

سه شنبه یازدهم اسفند 1388

گفتاری از گاندی

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم ،
من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،
من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است.
و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،
تو را دیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى
و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه
ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى.
می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسان‌هاست ،
پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم......
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،
نامت را انسانى باهوش بگذار


20:47 | مجید آباد |

سه شنبه چهارم اسفند 1388

!به اندازه فاصله زانو تا زمين

روزي دو مرد جوان نزد استادي آمدند و ازاو پرسيدند:" فاصله بين دچار يك مشكل شدن تا راه حل يافتن براي حل مشكل چقدراست؟"
استاد اندكي تامل كرد و گفت:"فاصله مشكل يك فرد و راه نجات او از آن مشكل براي هر شخصي به اندازه فاصله زانوي او تا زمين است!"
  آن دو مرد جوان گيج و آشفته از نزد او بيرون آمدند و در بيرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولي گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت اين بوده است كه بايد به جاي روي زمين نشستن از جا برخاست و شخصا براي مشكل راه حلي پيدا كرد. با يك جا نشيني و زانوي غم در آغوش گرفتن هيچ مشكلي حل نمي شود. "
دومي كمي فكر كرد و گفت:" اما اندرزهاي پيران معرفت معمولا بارمعنايي عميق تري دارند و به اين راحتي قابل بيان نيستند. آنچه تو مي گويي هزاران سال است كه بر زبان همه جاري است و همه آن را مي دانند. استاد منظور ديگري داشت."
آندو تصميم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معناي جمله اش را بپرسند.استاد با ديدن مجدد دو جوان لبخندي زد و گفت:" وقتي يك انسان دچار مشكل مي شود. بايد ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتي است كه انسان در مقابل كائنات و خالق هستي زانو مي زند و از او مدد مي جويد.
بعد از اين نقطه صفر است كه فرد مي تواند برپا خيزد و با اعتماد به همراهي كائنات دست به عمل زند. بدون اين اعتماد و توكل براي هيچ مشكلي راه حل پيدا نخواهد شد. باز هم مي گويم...
فاصله بين مشكلي كه يك انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بين زانوي او و زميني است كه برآن ايستاده است!"


9:13 | مجید آباد |

پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388

جستجوی بی پایان

می خواهم با تو بمانم
می خواهم از تو بگریزم
میان این همه دیوار
نه راهی در پیش
نه راهی در پس
زمین به هم دردی با من تکانی می خورد
همه جا باد است و لرزش
سکوت را هم یارای هم دردی با من نیست
به کجا بگریزم ای یار
ای یگانه ترین یار
جستجوی بی پایانی در اندرونم
ترا آن جا هم خواهم یافت
ترا در مخفی ترین خلوت درون
ترا ای فرشته کوچک انتظار
ترا ای فرشته عذاب زندگیم
با یافتن تو
جستجوی دوباره ای آغاز خواهم کرد
به درون تو
این راه را برگشتی هست؟

گیتی صرافی


9:4 | مجید آباد |

یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388

جملات والنتاینی

 هيچ مي داني تک تک آن ستاره هايي که هر شب نگاه خسته اما مشتاقت را به آنها مي دوزي و آرزو ميکني که کاش مي توانستي با دستهايت سهم خودت را از آسمان برداري . اگر تو بخواهي مي توانند پلکاني شوند و تو را اوج دهند تا ملاقات خدا؟

ღ♥♥ღ

وقتي واقعيت ها , آدم را فريب بدهند چه کار مي شود کرد ؟ روزگاريست که حقيقت هم لباسي از دروغ بر تن کرده است و راست راست توي خيابان راه مي رود عشق نشسته است کنار خيابان , کلاهي کشيده بر سر و دارد گدايي مي کند و مرگ , در قالب دخترکي زيبا , گلهاي رز زرد مي فروشد

ღ♥♥ღ

آنگاه که.......... ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس ميکني؛ به خاطر بياور که ............ ... زيبايي شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است!!!!

ღ♥♥ღ

يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم

ღ♥♥ღ

به ديدارم بيا،هر شب دراين تنهايي تنهاو تاريک خدا مانند دلم تنگ است بيا اي روشن اي روشنتر از لبخند شبم را روز کن در زير سر پوش سياهي ها دلم تنگ است

ღ♥♥ღ

اگه يکي رو ديدي وقتي داري ترکش مي کني برات فقط سکوت مي کنه بدون ديوونته اگه يکي رو ديدي که ازنبودنت داغون شده بدون براش همه چي بودي اگه يکي رو ديدي که يه روز از بي تو بودن مي ناله بدون بدون تو مي ميره اگه يکي رو ديدي که بعد رفتنت لباس سفيد پوشيده بدون بدون تو مرده اگه يه روز ديديش که يه گوشه افتاده و يه پارچه سفيد روش کشيدن بدون واسه خاطر تو مرده...


ادامه مطلب

12:9 | مجید آباد |

شنبه بیست و چهارم بهمن 1388

... شغل پسر کشيش

 کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده‌اش بکند . پسر هم مثل تقريباً بقيه هم‌سن و سالانش واقعاً نمي‌دانست که چه چيزى از زندگى مي‌خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت .
يک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد : يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب .
کشيش پيش خود گفت : « من پشت در پنهان مي‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد . آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر مي‌دارد . اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست . اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست . امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوري خواهد شد که جاى شرمسارى دارد .» 
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت . در خانه را باز کرد و در حالى که سوت مي‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد . کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که مي‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد . با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آن‌ها را از نظر گذراند .
کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد . سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد . . . 
کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت : « خداى من! چه فاجعه بزرگي ! پسرم سياستمدار خواهد شد !  »


8:51 | مجید آباد |

چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388

عقل بر دار می شود

امشب به سینه اندوه، پروار می شود
هر ذره اش همانند خروار می شود
گویی به قصد جانم تمامی دردها
امشب به روح خسته ام آوار می شود
امشب منم به حالی که بر آرزوی صبح
هر یک ستاره مانند دیوار می شود
دور از گذشته ام ،از آینده هم، به چشم
حتی زمان حال مرا تار می شود
ای چرخ دهر مانند من شعر در تب است
از جور توست که واژه بیمار می شود
شعرم نه مانند خود که هذیان سروده ای است
وه وه عجب شبی ،عقل بردار می شود

هورمزد يعقوبي نژاد


20:2 | مجید آباد |

یکشنبه چهارم بهمن 1388

!!!چون فکر مي کردم تو بيداري من خوابيده بودم

مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا کريمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش مي شوند. خان زند در حال کشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد که مرد را به حضورش ببرند.مرد به حضور خان زند مي رسد. خان از وي مي پرسد که چه شده است اين چنين ناله و فرياد مي کني؟ 
مرد با درشتي مي گويد دزد ، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم. 
خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو کجا بودي؟ 
مرد مي گويد من خوابيده بودم. 
خان مي گويد خب چرا خوابيدي که مالت را ببرند؟
مرد در اين لحظه پاسخي مي دهد آن چنان که استدلالش در تاريخ ماندگار مي شود و سرمشق آزادي خواهان مي شود . 
مرد مي گويد : چون فکر مي کردم تو بيداري من خوابيده بودم!!!
خان بزرگ زند لحظه اي سکوت مي کند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر مي گويد اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم 


17:38 | مجید آباد |

چهارشنبه سی ام دی 1388

گریه ی شبانه

شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت
 دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت
 شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست
 دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت
 نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست
 صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت
زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر
 نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت
 امید عافیتم بود روزگار نخواست
 قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت
 زهی بخیل ستمگر که هر چه داد به من
 به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت
 چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلا
 به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت
 چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت
ازین سموم نفس کش که در جوانه گرفت
دل گرفته ی من همچو ابر بارانی
گشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت

هوشنگ ابتهاج

20:29 | مجید آباد |

پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388

تكرار زمانه

مردي 80ساله با پسر تحصيل کرده 45ساله­اش روي مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغي كنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهي پير مرد براي سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج ميزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتي قديمي برگشت. صفحه­اي را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه اين طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم 3سال دارد. و روي مبل نشسته است هنگامي که کلاغي روي پنجره نشست پسرم 23بار نامش را از من پرسيد و من 23بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل مي‌کردم و به او جواب مي‌دادم و به هيچ وجه عصباني نمي‌شدم و در عوض علاقه بيشتري نسبت به او پيدا مي‌کردم ...

15:48 | مجید آباد |

سه شنبه بیست و دوم دی 1388

رفتن، رسیدن است

موجیم و وصل ما ، از خود بریدن است
ساحل بهانه ای است ، رفتن رسیدن است
تا شعله در سریم ، پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما ،در خود چکیدن است
ما مرغ بی پریم ، از فوج دیگریم
پرواز بال ما ، در خون تپیدن است
پر می کشیم و بال ، بر پرده ی خیال
اعجاز ذوق ما ، در پر کشیدن است
ما هیچ نیستیم ، جز سایه ای ز خویش
آیین آینه ، خود را ندیدن است
گفتی مرا بخوان ، خواندیم و خامشی
پاسخ همین تو را ، تنها شنیدن است
بی درد و بی غم است ، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما ، از کال چیدن است

قیصر امین پور


20:28 | مجید آباد |

چهارشنبه شانزدهم دی 1388

!اینجا مکث جایز است

-چه رنجی است لذتها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است “تنها خوشبخت بودن!”
-در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.
-آدمیزاد هر چه انسان تر می شود، چشم به راه تر می شود این حقیقت زیبایی است که همیشه می درخشد.
دکتر شریعتی

- بسياري از مردم از نظر شخصيت مادي به اوج کمال مي رسنداما عقل آنها به اين مقام عادت ندارد.و بسياري از آدمهاي ديگر به عکس .
فردريک نيجه

 -كسي را كه دوست داري رهايش كن اگر سوي تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول براي تو نبوده
شكسپير

- هميشه حرفي رو بزن که بتوني بنويسيش چيزي رو بنويس که بتوني پاش امضا کني چيزي رو امضا کن که بتوني پاش بايستي.
ناپلئون


9:10 | مجید آباد |

سه شنبه پانزدهم دی 1388

آرزوی نقش بر آب

در من غم بیهودگیها می زند موج
در تو غروری از توان من فزونتر
در من نیازی می کشد پیوسته فریاد 
در توگریزی می گشاید هر زمان پر
ای کاش در خاطر گل مهرت نمی رست 
ای کاش در من آرزویت جان نمی یافت
ای کاش دست روز و شب با تار و پودش
از هر فریبی رشته عمرم نمی بافت
اندیشه روز و شبم پیوسته این است
من برتو بستم دل ؟
دریغ از دل که بستم 
افسوس بر من گوهر خود را فشاندم 
در پای بتهایی که باید می شکستم
ای خاطرات مرا با خویشتن تنها گذارید 
در این غروب سرد درد انگیز پاییز
با محنتی گنگ و غریبم واگذارید 
اینک دریغا آرزوی نقش بر آب
اینک نهال عاشقی بی برگ و بی بر 
 در من  غم بیهودگیها می زند موج
در تو  غروری از توان من فزونتر

حمید مصدق


10:47 | مجید آباد |

سه شنبه هشتم دی 1388

نصيحت لقمان حکيم به پسرش

روزي لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند مي دهم که کامروا شوي:
اول اين که سعي کن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري!
دوم اين که در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي!
و سوم اين که در بهترين کاخها و خانه هاي جهان زندگي کني!!!...
پسر لقمان گفت اي پدر ما يک خانواده بسيار فقير هستيم چطور من مي توانم اين کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد:
اگر کمي ديرتر و کمتر غذا بخوري هر غذايي که مي خوري طعم بهترين غذاي جهان را مي دهد.
اگر بيشتر کار کني و کمي ديرتر بخوابي در هر جا که خوابيده اي احساس مي کني بهترين خوابگاه جهان است و اگر با مردم دوستي کني، در قلب آنها جاي مي گيري و آن وقت بهترين خانه هاي جهان مال توست.

8:34 | مجید آباد |

سه شنبه یکم دی 1388

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است … ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

مهدی اخوان ثالث


10:14 | مجید آباد |

شنبه بیست و هشتم آذر 1388

آغاز پایان

عاشقی آغاز پایان است حرفش را نزن
مرگ تدریجی انسان است حرفش را نزن
قطره های آبدارش بر لب سرخ عطش
همردیف سرب سوزان است حرفش را نزن
گفته بودی عشق خود همسایه بی دینی است
آری ، آری ، خوان شیطان است حرفش را نزن
لحظه شلیک تیری سوی منطق ، سوی عقل
عشق جذر این و یا آن است حرفش را نزن
عشق یعنی در کنار مردمان تنها شدن
قلب تنها ! خاک بی جان است حرفش را نزن
عشق یعنی گریه ای از روی خنده ـ گریه خند ـ
عشق مهد باز حرمان است حرفش را نزن
مهدیا عاشق شدن در روزگار ما خطاست
عاشقی آغاز پایان است حرفش را نزن

مهدی آذری


8:14 | مجید آباد |

سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388

!لطفا مکث کنید

  زندگی با صدا شروع میشه بی صدا تموم میشه ، عشق با ترس شروع میشه با شک تموم میشه ، دوستی هر جایی میتونه شروع بشه اما هیچ جا تموم نمیشه . 

  حکايت جالبيست که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمی کنند 

  وقتی به دنیا آمدم آنقدر جا خوردم كه تا ۲ سال قدرت حرف زدن نداشتم 

  شب از جایی شروع میشود که تو چشمانت را می بندی 

  سعی کن مثل خورشید زیاد نور ندی چون همه از نورت استفاده می کنند ولی اصلا نگاهت نمی کنند سعی کن مثل ستاره کم نور بدی تا همه تو خلوت شباشون دنبال تو برگردن. 

  بیا گل شدن را رعایت کنیم /ز پروانه ماندن همایت کنیم/ اگر باد غم شاخه ای را شکست/ ز دست هجومش شکایت کنیم 

  دل بستن مثل یک قصه ست ، با یکی بود شروع میشه و با یکی نبود تموم ! 

  برای آدم نابینا شیشه و الماس یکیه اگه کسی قدرتو ندونست فکر نکن تو شیشه ای طرفت نابیناست 

  لاک پشت هاهم عاشق میشن، ولی تحمل درد عشق براشون راحت تره، چون حداقل عشقشون آروم آروم ترکشون می کنه 

  خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف كه من زاده ي امروزم خدايا جهنمت فرداست پس چرا من امروز مي سوزم 

  وقتی تنهاییم دنبال دوست می گردیم وقتی پیدایش کردیم دنبال عیب هایش می گردیم وقتی از دستش دادیم دنبال خاطره هایش می گردیم و باز هم تنهای... 

  زندگی قافیه باران است ، من اگر پاییزم و درختان امیدم همه بی برگ شدند تو بهاری و به اندازه باران خدا زیبایی . . .

  اگر در زندگی به در بسته ای برخورد کردید اصلا نا امید نشوید چون اگه قرار بود اون در باز نشه حتما به جاش دیوار می گذاشتن 

  در سکوت دادگاه سرنوشت . عشق حکم سنگینی نوشت . گفته بود دلداده ها از هم جدا . وای بر این حکم و این قانون زشت


13:40 | مجید آباد |

یکشنبه بیست و دوم آذر 1388

سرزمین بی کران

نکـند موسـم سـفر باشد
ساربان خفته، بی خبر باشد

بـوی بـاران تـازه می آید
نکند بوی چـشـم تـر باشد

سخنی از وفا شنیده نشد
نکند گـوش خـلق کـر باشد

نکند عشق در برابر عقل
دسـت، از پـا دراز تر باشد

نکند در قلمـرو احـساس
کاسـه از آش داغ تـر باشد

نکند پرده چون فـرو افـتد
داسـتان، داسـتان زر باشد

زیراین نیم کاسه های قشنگ
نکـند کاسـه ی دگـر باشد

دخـتر گلـفـروش مـا نکـند
یـار لات سـر گـذر باشد

نکند قـصه ی گل و بلبل
هـمه پـایینـتر از کمر باشد

نکند آنکه درسِ دین می داد
از خدا ، پاک بی خبر باشد

این زمین روی شاخِ گاوی بود
نکند روی گـوشِ خـر باشد

همچو دروازه بود یک گوشش
نکـند دیـگریـش، در باشـد

نکند خطبه های قطره ی آب
در دلِ سنـگ، بی اثـر باشد

نکـند گـفـته هـای آیـیـــنه
از دهـانــش بـزرگـتر باشـد

ایستادن چو سرو در این باغ
نکـند پاسـخـش تـبر باشـد

نکـند نان به نرخِ روز شـود
چامه کبریتِ بی خطر باشد

نورِ « کیوان » در آسمانِ شب
نکـند پـوچ و بـی ثـمر باشـد

مرتضی کیوان


9:27 | مجید آباد |

سه شنبه هفدهم آذر 1388

یک نفر بیشتر نیست

باران که می بارد تازه یادت می آید که چترت را برنداشته ای . یقه ی بارانی ات تا زیر گوشهایت بالا می آید . باران که می بارد ، به دلتنگی آسمان ایمان پیدا می کنی و تنهایی ات را به باد می سپاری ، تا دشتهای پائین تر ، حاصلخیزت شوند /
باران که می بارد ، تازه متوجه می شوی که تنها تو نیستی که
دلتنگی ات را گریه می کنی و سبک می شوی . تنها تو نیستی که دلت را با گلها به تقسیم نشسته ای /
وقتی قطرات روشن باران از گیسوان فروتن بیدهای مجنون ، تا سیاهی آسفالت نازل می شوند ، وقتی سرازیری آسمان را در زمین به نظاره می ایستی ، تازه یادت می آید که نذرت را ادا نکرده ای و آشوب آرامشت را دعا نشده ای /
باران که بر شانه های لخت خیابان ، برعریانی سیاه کوچه ها می ریزد ، خودت را به یاد می آوری ، باران و عرق و اشک شستشویت می دهند ، زلالی زیر پوستت بیتوته می کند ، روشن می شوی ، سرما می خوری ، خجالت می کشی ، خجالت می کشی و انسان شدنت آغاز می شود /
راستی تا حالا خودت را شمرده ای ؟ می دانی چند نفری ؟ به تماشای خودت ایستاده ای ؟/
بعد از باران – اگر تمام شد – مقابل زلال ترین آینه ای که می شناسی بایست و خودت را بشمار ./
شمردی؟ چند نفردر تو قدم می زنند ؟
راستی مواظب باش ، دیرگاهی است که آینه ها هم دروغ می گویند./
باران که می بارد ، تازه یادت می آید که دلتنگ شده ای و باید برای کسی نامه بنویسی
باران که می بارد ، تازه یادت می آید که باید بروی ، از ازدحام مانتوها و پالتوها فاصله بگیری./
باران که می بارد ، یادت می آید که باید خیلی چیزها را ، خیلی ها را فراموش کنی ، از جمله خودت را...


14:49 | مجید آباد |

یکشنبه پانزدهم آذر 1388

ای عاشقان عیدتان مبارک

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد



8:45 | مجید آباد |

چهارشنبه یازدهم آذر 1388

چه خواهدگفت فردا

کبوتر بال نگشوده به چنگ باز می افتد
 دوباره اتفاق آخر از آغاز می افتد
چه بازی های زشتی دارد این دوران شطرنجی
که در هر جنگ اول از همه سرباز می افتد
همینکه یک پرستو در قفس خاموش می میرد
 همینکه یک قناری خسته از آواز می افتد
همینکه ترس از بازندگی بال و پرش را ریخت
بشر تازه به فکر هجرت و پرواز می افتد
 شود تا در و گوهر از هزاران قطره ی باران
یکی از ابر چشم آسمان ممتاز می افتد
 نیاز آسمان دارد یقین نیلوفر مرداب
 که اینگونه به دست و پای سروناز می افتد
 چه خواهد گفت فردا درقلمگاه ادب وقتی
 خدا چشمش به چشم قاتل الفاظ می افتد
نمی خواهد بماند از رسالت باز می ماند
 نمیخواهد بیفتد از اصالت باز می افتد
 بزن مطرب دوباره کیف ها را کوک باید کرد
 که نبض زندگی آخر به دست ساز می افتد
 همینطور آدمی باید براند تند در خاکی
 اگر چه گاهگاهی هم به دست انداز می افتد

رحیم رسولی


14:9 | مجید آباد |

یکشنبه هشتم آذر 1388

دخترک حاضرجواب

يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.
ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد.
از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟
مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوي، يکى از موهايم سفيد مى‌شود.
دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفيد شده!


10:14 | مجید آباد |

دوشنبه دوم آذر 1388

نه جای دیگر

امروز روز پرواز است
اگر چه نشسته اینجا
دراطاقک نیاز
لیک ذهن را پرواز دهم
اگر چه ندانم آن سرزمین کجاست؟

دل را به تعطیلات برم
به زیر خورشید تابان
بگذارم فریاد زند، بِدَوَد
بدور از قانون و مجازات زمان

روح را رها کنم تا چرخی زند
چه باک
اگر نگاه نامحرمی
هوس بر اندامش زند!

به غریزه فرصتی دهم
که رود در پی ارضاء خویش
مست و خمار بازگردد
برود آرام در بستر خواب خویش

نمیخواهم بدانم مسیر کجاست، مقصد کجاست؟
می خواهم بیهوش شوم همینجا
در زمان حال
آنجا که همه بی خبرِی است
بدور از هر چه قیل و قال 

آوا کوه بر


11:19 | مجید آباد |